نیما به کدام واژه پناه برم تا توصیف کنم حسّی را که تو آفریده ای. بیگمان همتای قلب هستی ، تو آن طلب وصول نشده ای ک دنیا بدهکار من است .اگر، کمالی متصور باشد که بتواند مرهمی بر رنج هایم شود آن کمال در وجود توست ، تجلیِ عقلانیت و مهر ای شورآفرین در دلِ سکوت‌ها ؛ تویی که اوراق پاره‌پاره‌ی پیش از خود را به هم می‌دوزی؛ تویی که کشتیِ بی‌سکان و سقفِ خانه‌ی ویرانِ پیش از خود را سامان می‌دهی‌شادم چنان که دیوانه‌ای در آستانه‌ی گریه می‌خندد؛ و غمگین چونان درختی که پرنده مهاجری را عاشق است .عاشق‌ترم به تو از مادری که تو را زاد، از فرزندی که پدرت خواند.من عاشق‌ترم، زیرا تو جزئی از منی؛ جزئی از این وجود نحیف که اگر شانه‌های تونبود عدالتِ خداوند را به سخره میگرفت .

با تمام تبِ اندیشه و یقینِ عشق،bano