هرچه شعله‌ای گرم‌تر شود، زودتر به خاکستر بدل خواهد شد.

وقتی در فضای آنلاین و برخط عاشق میشویم ، زمان تغییر ماهیت می‌دهد. عشقی که در این بسترِ وهم متولد می‌شود، ذاتاً با شتابی مرگبار آمیخته است. این جوششِ پرشور،شدید است، خیره‌کننده است، اما تاب ماندن ندارد... نمی تواند تعادل را درک کند.چهارده شبانه‌روز، گرچه کوتاه است اما یک کُنشِ کامل است. برای شناخت یکدیگر به خصوص برای دو روح آبدیده و از طوفان گذشته .. در این دو هفته‌ ، روحِ عاطفه به سرعت به قله‌ی اوج می‌رسد، جایی که اوج، خود تبدیل به لبه‌ی سقوط می‌شود. هرچه شعله‌ای گرم‌تر شود، زودتر به خاکستر بدل خواهد شد. و اینجاست که چرخه به نقطه تصمیم می‌رسد. گاه برخی بر انهدامِ خویش اصرار می‌ورزند، و گاه، در اوجِ نگرانی برای دیگری، مسیر ترک را برمی‌گزینند تا این عذابِ مشترک ادامه نیابد. در چنین لحظه‌ای، ما بهترین تصمیم را گرفتیم؛ چرا که تو بی‌نظیر و تکرارناپذیری و اصرار بر این قصه، تنها می‌توانست از زیبایی خاطره‌اش بکاهد. سپاس است تو را نیما برای اینهمه مهربانی و تصمیم های عاقلانه ماه بی همتا .

با تمام تبِ اندیشه و یقینِ عشق،bano

چشمانت شراب میپزد...

نیما شوری تمام نشدنی در من است… رقص دل‌انگیز زندگی در کالبدی رنجور. این افسون واژه‌هاست… واژه را باید نوشید، مثل چشمان تو که شراب می‌پزند.و من مست آن شرابم، هرچند که ساقی در سایه ایستاده و پیمانه‌ام هرگز پر نمی‌شود. این رنج، خود رقص دیگری است؛ سماعِ خاکستریِ وجودی که در انتظار بهارِ کلماتت مانده است. آه، این شور… این شور، نه میل به پایان، که اصرار بر تداومِ همین تضاد است. تداومِ دیدنِ روشنیِ نوری که از پشت پرده‌های خستگی می‌تابد. بگذار تا این رقص ادامه یابد، تا آنجا که آخرین نت از موسیقی کلمات، سکوت را نیز به ستایش وادارد...

با تمام تبِ اندیشه و یقینِ عشق،bano

غیور

نیما میان ما، درّه‌ای ژرف گشوده شد ....فاصله ای ناگزیر که عمق آن، ناشی از سرّ ناگفته‌ی ماهیت عشق است . شاید کمال هر عشقی، با بهای سنگین دوری تعریف می‌شود. هنگامی که قلبی در این جهان، دلبستگی‌ای فراتر از حد معمول می‌یابد، غیرت ذاتی حقیقت مطلق به جنبش درمی‌آید که غیور است . و ندا خواهد آمد‌ که آن وجود جمیل ، تنها مالک حقیقی دل‌هاست. این غیرت، فرمان به هجران می‌دهد تا آن دلی که از محبت غیر به جوش آمده، در آتش فراق آبدیده شود.این سوختن، هشداری ست تا آن قلب دریابد که سرچشمه‌ی تمامی جریان‌های محبت، تنها یک منبع واحد است. در این میان، جدایی به هزاران چهره بدل می‌شود گاه در سایه‌ی حضور غریبه‌ای ، گاه در سرمای بی‌تفاوتی، یا در تلاطم اختلاف نظرها و البته گذر زمان. تمام این حیلت‌ها، پرده‌هایی هستند که سایه می‌اندازد تا آن دو قلب، در خلوت خود، تنها برای عشق واحدِ مطلق، پاکسازی شوند. و اکنون، در این آرامشِ پس از طوفان، راضی‌ام به رضای او… که نکو خدایی ست و خدایی زیبنده اوست .

با تمام تبِ اندیشه و یقینِ عشق،bano

ملاقات

جایی در ورای زمان، میان خواب و بیداری...مکاشفه ای روحانی در جریان بود.بانو با دلتنگی می‌پرسد: کجایی خدا؟ چرا حضورت را حس نمی‌کنم؟خدا پاسخ می‌دهد: نزدیک‌تر از نفس هایت . با گوش های ترس نمی‌توانی بشنوی . با گوش های قلبت صدایم را خواهی شنید.. بانو با اندوه می‌پرسد: رنج برای چیست؟خدا می‌گوید: رنج، بیداری ست. زنگ های هشدار برای آگاهی .بانو با ترس می‌پرسد: مرگ چیست؟خدا پاسخ می‌دهد: مرگ، عبور است. چرخشی ست در بازوان من.بانو با تردید می‌پرسد: آیا دوستم داری؟خدا می‌گوید: پرسش تو، نشانه‌ای از عشق است. و قلبت پاسخ این سوال را خوب می‌داند.بانو با درد می‌پرسد: چرا او را سر راهم گذاشتی؟ وقتی میدانستی باب قلب من است ، ولی سهمم نیست .خدا پاسخ می‌دهد: تو دلیل حضورش را اشتباه گرفتی. او آینه‌ای ست برای دیدن وسعت قلبت. راه تو با او آغاز شد، اما با او تمام نمی‌شود. عشق، مالکیت نیست ، دیدن زیبایی نور و آگاهی در هر کجای عالم است.بانو با اندوه می‌پرسد: و عشق چگونه فراموش می‌شود؟زیر لب زمزمه میکند مگر فراموشی ممکن است؟. عشق نمی‌میرد… خدا تایید می‌کند: فراموشی، تلاشی بیهوده است. عشق، جاری‌ست. رنج، کیمیاگری‌ست. آن عشق، اکنون بخشی از توست و تو از آن، گل‌های تازه‌ای خواهی رویاند. هر دگرگونی، فرصتی‌ست برای آفرینش و تجربه‌ی عشقی والاتر. بانو با حسرت می‌گوید: او تکرارناپذیر است خدا.و خدا با صدایی آرام و ژرف پاسخ می‌دهد: بانو، هر نقشی که بر بوم هستی کشیده ام یگانه است. او تکرارناپذیر است، زیرا تو تکرارناپذیری. هر انسانی، نسخه‌ای بی‌همتا از عشقِ بی‌کرانِ من است. به جای افسوس ، سپاسگزار باش برای آنچه بوده است؛ و با آغوشی باز، پذیرایِ آنچه باش که در آینده خواهد بود.

و بانو به بال‌هایی فکر کرد که بعد از سکوت خدا برشانه هایش رویید.

بیمار

نیما... می‌گویی نباید اندوه به قلب خود راه دهم تا اینگونه در مسیر تخریب قرار نگیرم. فکر می‌کنم دردهای آدمی فقط آغازشان در روح اتفاق می افتد و امتدادش را جسم به دوش می‌کشد.روح، بیگمان شعله‌ی پنهان و جوهره‌ی معناست همان جایی که عشق، امید، و درد و غم و نومیدی لانه دارد. جسم، خانه‌ی خاکیِ این شعله است. اما فرمانبردار محض نیست؛ هم‌سفر و همدرد روح است..وقتی عرصه بر روح تنگ می‌شود، انگار آسمان بر سرش خراب شده در این لحظات، جسم به فریاد می‌آید. نفس‌ها کوتاه می‌شوند، ضربان قلب می‌خواهد فریادِ خاموش روح را منعکس کند چرا که جسم می‌داند اگر روح آسیب ببیند، او نیز بی‌معنا خواهد شد .. نفس تنگ میشود .شگفتی آنجاست که جسم، گاهی زودتر ، عمق فاجعه را درک می‌کند. روح شاید سعی کند درد را پنهان کند، اما جسم خیانت می‌کند. درد قلب را میکاود ، سینه سنگین میشودو خستگی‌ای عمیق در استخوان‌ها رخنه میکند. جسم، بدون اجازه روح، شروع به گریستن می‌کند، تا بفهماند این زخم، آنقدر عمیق است که تمام دار و ندارشان را تهدید می‌کند.این همدردی نیست؛ این عینِ یگانگی ست. ما تقسیم‌پذیر نیستیم یک درد، دو بخش از یک وجود واحد را به لرزه در می‌آورد روح و جسم در این تخریب همراهند. و همین‌گونه ست که انسان عاشق همیشه رنجور و ناخوش احوال است‌.

با تمام تبِ اندیشه و یقینِ عشق،bano

پروانه ی دل

نیما…جهان، بازارِ دلتنگی‌ست، و ما خریدارانِ ناگزیرِ آن.گاه می‌خواهم روی از این بازار برتابم، لیک نمی‌شود که نمی‌شود.این دل، که چون قناریِ زندانی در قفسِ سینه می‌نالد، جز زمزمه‌ی نامِ تو را نغمه نسازد.فراقِ تو، ای روشنیِ شب‌های بی ستاره ام ، مرا تا مرزِ جنون کشانده است.قلم از تاب می‌افتد و دل از آه می‌سوزد؛هر واژه که می‌نویسم، دانه‌ی اشک است ...اشک های خالص و بی ریا.اگر نگارشِ این نامه‌ها غبارِ اندوه نمی‌برد، پس چه باک اگر به زنجیرم نیاز باشد، بر هجرانی که خود برگزیده‌ام.شاید، هنوز هم پروانه‌ی دلِ من،بر شانه‌های محبتِ تو آرام گرفته است بی‌آنکه بدانی، همچون روحم که در تو خلاصه می‌شود .

با تمام تبِ اندیشه و یقینِ عشق،bano

ادامه نوشته

ملالِ دلپذیر

نیما، می گویید که نگران من هستید و از خاطر پریشانی هایم بیمناکید . اما بگذارید پیش از هر چیز اطمینان بدهم که آمدن شما ، غمی را باقی نگذاشته است. اگر گاهی ملالی بر روحم سایه می‌افکند، آن تنها غبار دلتنگی‌ست در دوریِ شما؛ که این خود نیز اندوهی شیرین و ملالی دلپذیر است و سرشار از شاعرانگی و زیبایی. می‌دانی که از هر آنچه در این جهان بگذرم، از شعر و از شما نخواهم توانست گذشت. به هر حال، آمدی و خود اعجاز شدی؛ و چه زیبا که دلیلِ خنده‌ها و شعرهای منی.

با تمام تبِ اندیشه و یقینِ عشق،bano

خنده هایت

نیما....جهان، در غیاب خنده‌هایت، سرد است. چونان که می‌خندی، خورشید در قلبم طلوع میکند. شاید خنده همان آوازی است که خدا به چلچله آموخت؛ آنگاه با هیبتی فراعشق، بر شانه‌های نازکِ هستی زمزمه شد و فرمان داد: «بخوان! تو زبان عشق هستی، زبانی گدازنده پیش از کلمه.»

آه، ای معشوقِ ازلی! تو چه عاشق بی‌بدیلی هستی. چگونه این شور را در جهان می‌پراکنی؟ چه بیکرانه‌ای که می‌آفرینی و خود، عاشق آفریده‌ات می‌شوی. سپاس است تو را.

با تمام تبِ اندیشه و یقینِ عشق،bano

پ.ن... سردی جهان تنها زمانی غلبه می‌کند که ما از خندیدن، زمزمه کردن و عشق ورزیدن باز بمانیم.

زمستان روح

نیما زمستانِ درونِ هر آدمی،اتحادی ست از منفیات . تیرگی‌هایی که بر بلورِ احساسِ ناب می‌نشینند.بسا رنجِ بشر، رنجی جاری ، از درکی‌ست که هرگز به فعلیت نرسیده و نور تابنده‌ ای که هیچ رویایی را فروزان نکرده است ..چه بسیار زنان و مردان که در آرزوی آن خواستارِ پنهانی یا همراهِ قلبی عمر به پایان‌می رسانند.همان کس که زوایای خاموشِ روح را بیابد،بی‌هراس از سیم‌خاردارهای تدافعی بگذرد،و بداند در پایانِ این عبور،قلبی چون عقیق خواهد یافت. و یقین که این هم‌نوا شدنِ دو روح، سرودِ رستگاری‌ست .و چه خوش خوشانه ای ست این بزم همراهی جانا.❣️

من تو را در میانۀ جادۀ دلتنگی یافتم.

تو همانند پرنده ای بودی ...

در دشت رویاها، جاودانه می درخشیدی....تو درخشانی

با تمام تبِ اندیشه و یقینِ عشق،bano

انسان به انسان  معنا میبخشد

نیما… به یادت هست؟گرچه فراموشی برای ما دیرگاهی ست.غروب بود و تو را به سخن خواندم؛ آمدی.نسیم سرد آذر، شور وصال را در آغوش گرفته بود، و من از این هم‌آوایی به لرزه افتادم.صدایت در فضا پیچید، تکرار نامم، و ساعتِ ذوق، کوبش آغاز کرد. در مرکزیت کهنه ی مدارهای مغزی ام ، کسی از هر آرمان دست شسته، تنها تو را می‌جُست.با هر کلام، آتش عشق در واژه‌ها می‌پیچید.و ناگزیر، اعترافی قطعی، از زبانِ همان سرسپرده، به گوشت رسید؛ ای تجلّیِ آرزوها…بسیار، بسیار، بسیار دوستت دارم. ناگاه پنداشتم که این نقطه پایان است؛ اما ما در آغاز انسان شدن بودیم، فارغ از مدارهای کیهانی.و این تو بودی؛ آینهٔ صاف وصیقلی.روبروی من. حالا دیگر واژه ها درمسلخ اند، شمشیر قاطع منطق در مصاف عشق. واژه از مرزها گریخت ، شاید....وقتی دیگر....؟

با تمام تبِ اندیشه و یقینِ عشق،bano