مرور
نیما یادم هست، سرما خورده بودی و تب داشتی ... تب تو مرا به تب میکشاند و بغض میشد. تقابل عجیبی بود نوشتم ؛ جانا تو آنجا تب میکنی، من اینجا گرمم میشود…چقدر دیوانهوار نوشتیم و با هر کلمه، بخشی از خودمان را در صفحه جا گذاشتیم؛ چه خداحافظیها کردیم که هیچ کدامشان واقعاً وداع نبودند.به اشتباه فکر کردیم که میتوانیم مسیرمان را جدا کنیم؛ تا این قصه به پایان برسد. اما ببین، با وجود تمام فاصلهها و تمام اراده ای که در ما بود یک نخ نامرئی از جنس سرنوشت، هر بار ما را با ظرافتی هنرمندانه به سوی هم میکشید. انگار عشق ما، ریشه در عمق وجودمان داشت و جدایی فقط یک توهم موقتی بود. چه زود گذشت آن فصل عجیب که در آن، هم مینوشتیم و هم به سختی نفس میکشیدیم. و حالا اینجاییم . در روزهایی که هر روز آرزو میکنم زودتر آغاز شود ...در عشقی بی پایان و ابدی. سپاس جانا.
شکند آسمان غصه را یادت ...چون که من با تو قصه ها دارم .❤️
با تمام تبِ اندیشه و یقینِ عشق،bano