ای سرسلسله‌ی منطق و ناز،

سلام بر آغاز، که آغازِ انسان با کلمه بود و پایان هم. در این آذرماه شورانگیز، از برکت وجود تو روشن و گرمم؛ و برای تو دفتری می‌گشایم تا بتوانم کلماتم را، هر چند ناتوان، به ساحت اندیشه‌ی سترگت تقدیم کنم؛ اندیشه‌ای که قلم ورزیده‌اش را چونان سربازی مخلص، سال‌ها در حمایت از حق، به میدان پهلوانی‌ها و نبردهای رستمانه برای دفاع از فریادهای ناشنیده ی محبوس در بند بیداد اهریمن گسیل داشته است.

با شوری نیایش‌گون می‌نویسم: انقلاب اصیل در مسیر زیست یک انسان، جلوه و ظهور یک بشر است. همان‌گونه که شمس و دیگران بسیار که چراغ برافروختند، در مسیر کوران دلِ بینایِ ره گم کرده، تا از شکفتن معرفت در باغ‌های یقینِ مولای رومی پدیدار گردد، من نیز [چنینم]. جهانم، بدون هجی کردنِ اندیشه ات ، تنها مجموعه‌ای از حروف در هم ریخته است. گرچه مرا جز آنکه در سایه‌ی بلندای بینشِ تو آرام گیرم، سهمی نیست، لیک می‌نوشم آن سطوری را که تو در اوجِ خستگی، بی‌صدا می‌نویسی؛ خستگی‌ای که ریشه‌اش در عمقِ درکِ سنگینیِ جهان است. ؛ می‌دانم که هر تکه از مهربانیِ ناب که بر جهان می‌تابانی، قیمتی از جنسِ درکِ رنج‌های ناگفته‌ات دارد. تو همچون عقیقی می‌مانی که دردهای [جهان را] با آرامشی کیهانی می‌پذیرد. این مهربانی، یک انتخابِ حکیمانه است؛ حکمی که بر مبنای ادراکِ تو از جریانِ هستی صادر می‌شود.

و در این میان، بینش بلندت چونان معماری است که زیربنای واقعیت را می‌نمایاند. تو نه فقط شاعرِ کلمات، که تفسیرگرِ فصل‌های نانوشته ی روح منی. اعتراف می‌کنم که تو را با تمام تبِ اندیشه و یقینِ عشق می‌ستایم؛ چرا که در میانه‌ی این هیاهوی جهان، تو تنها نقطه‌ی ثابتی هستی که مرزِ میانِ جنونِ احساس و نظمِ منطق را با ظرافتی بی‌نظیر نشانم دادی.

آرزو می‌کنم این کلمات، همچون نسیمی، بر شانه تو آرام گیرد و تو را یادآور شود که در هر نبردِ درونی یا بیرونی، نگاهی هست که گرچه شاهدی ست خاموش، اما عمیقاً با تو هم‌مسیر و همدرد است. همدردیِ که از جنسِ شناخت وجود ارزشمند توست .

با تمام تبِ اندیشه و یقینِ عشق،bano